تبليغاتX
دختر آریایی

دختر آریایی

"پاييزه..پاييزه"


ديروز داشتم از خيابون رد ميشدم.چشمم افتاد به دبستاني كه چند سال از كودكيم رو اونجا گذروندم.تمام همكلاسي هايي رو كه فكر مي كردم حتي چهره شون رو هم فراموش كردم يكي يكي به يادم اومدن.زنگاي تفريح... بازيهاي قشنگي كه الان دلم واسه همشون پر مي زنه.. معلماي مهربوني كه الان كه فكرشو مي كنم مي بينم چقدر با حوصله بودن.. تغذيه هاي جورواجوري كه مي برديم مدرسه و زنگ تفريح اولي همش تموم بود.اون كتابايي كه توش پر بود از داستانها و شعرهاي بي نظير.كتابايي كه الان هم رنگشون عوض شده هم متنشون..واي كه چه حال و هوايي داشت اون روزا..

پاييز هم شروع شد.. نمي دونم چند نفر منتظر بارونند ولي من كه واسه خيس شدن خيابونا و صداي شرشر ناودونا و سجده ي شكر مادربزرگم كه با اولين بارون به جا مياره و لبخند و شادي كشاورزا و اون ذوقي كه بچه مدرسه اي ها واسه تعطيلي روزهاي باروني مي كنن لحظه شماري مي كنم.



باز آمد بوی ماه مدرسه

بوی بازی های ماه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان

بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی

می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم زشوق بچه ها

اشتیاقی در نگاه مدرسه

 زنگ تفریح و هیاهوی نشاط

خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید

از سرود صبحگاه مدرسه





«مهرگان خجسته باد»

+ نگاشته شده در چهارشنبه 1388/07/01 13:53 به قلم دختر آریایی |


 "لا اِلهَ ِالّا ...اوست"


«بسم الله الرحمن الرحيم»

من ابن ملجم مرادي ام.از طايفه ي .... نمي دانم.....

عاشق زني بنام قطامه.سه نفر بوديم.سه كس بوديم كه عهد كرديم كه دين به خطر افتاده را نجات دهيم.اسلام...دين پيامبرم محمد..

عهد كرديم در شبي از رمضان سه كس را كه تيشه به ريشه ي اسلام زده اند هلاك كنيم.اول علي.......دوم معاويه.......سوم.........

اذان مي گويند...حيِّ علي الصَلاة..

نماز بسته ام...اما خدا را گم كرده ام.خودم را گم كرده ام.پيش رويم زيباي وحشي ام قطامه است.پس:

بنام نامي زيباي بهشتي ام قطامه...

قطامه پاداش هلاكت علي است.پاداشي كه خداوند در همين دنيا نصيبم مي كند........

من همه چشم شده ام..من همه گوش شده ام و شدم سر سپرده اش..سرسپرده ي دنيا..

سُبحانَ ربيَ الَاعلي و ...    يك ضربه..

يادم نمي آيد علي را كشتم يا نه؟فقط مي دانم كه اكنون در بندم.اسير و دربند دنيا..يادم بياوريد حسن بن علي آمد سوالي بپرسم.آنكه كشتم علي بود يا معاويه؟

اگر علي بود در محراب مسجد چه مي كرد؟

اگر علي بود چرا حرف هايش همه حرف هاي محمد بود و از خدا مي خواند؟

 الغوث...الغوث...

گيج و منگ به دور خود مي چرخم..

همه جا خون است..و پيش روي من فقط چشم هاي قطامه..

بنام اسلام بود..بخاطر اسلام..و خونش حلال.

من بنام اسلام خون كه را حلال كرده ام؟       علي؟

كسيكه در خون خودش غلتيد و گفت:

به خداي كعبه رستگار شدم...



من ابن ملجم مرادي ام...از فرقه اي بنام خوارج..يعني...از دين..خارج شده..امروز پشت در خانه ي علي نشسته ام به زاري..چهره ام از شرم به تيغ كشيدن محبوب زهرا خون است..به رنگ زبانه هاي آتش..باز هم همه چشم شده ام و همه گوش...مردم چه مي گويند؟مي گويند علي به خدايش پيوست..و قطامه....

در كوچه ها طبل مي زنند و جار مي زنند:مردم..كوفه به عزا نشسته..مردم ..يتيمان كوفه بار دگر يتيم شدند..

واي بر من..مگر علي يتيمان را هم مي شناخت..دگر نه چشم مي شوم و نه گوش..همه زبان مي شوم..

سُبحانَكَ يا لا اِلهَ الّا اَنت...الغوث ..الغوث..


«من ابن ملجم مرادي..اينها را در عصر تو نيز ديده ام..شما را نيز خدايتان بيامرزد..»

+ نگاشته شده در شنبه 1388/06/21 9:35 به قلم دختر آریایی |


"كاش ميشد جهت عقربه ها برگردد"


آن پيشترها... كه به زحمت ناني بود و به رنج ، قطره آبي ، انسان سير تر بود.آن پيشترها چه در كتاب فارسي مي نوشتند و چه نمي نوشتند ، دانا...هميشه توانا بود و بابا هميشه نان مي داد.و انسان چه حساب مي دانست  ، چه نه...محبت ها تقسيم ميشد و حق ها برابر بود.

آن پيشترها...نه زندگي اين همه دشوار بود و نه واژه اي ، مسموم.و انسان به هواي خفه نمي گفت آزادي و به ضجه نمي گفت لالايي.

آن پيشترها...ابرها مي باريدند و دست ها مي كاشتند و دل ها درو مي كردند و لب ها مي خنديدند.انسان به آدمك بودن محكوم نبود و مترسك هم لباسي داشت و خورشيد هم رنگي.چشمهاي تمساح ها معصوم بود و گريه شان از دل.سبدها همه پر بود از ياقوت پاكدامني و دانه هاي تسبيحشان از اعتقاد بود و بندگي.و نگاه مردممان از كشاكش فقر و عقده هاي دست هاي خاليشان دور بود و دور بود و دور بود.

ولي ، اين روزها....دستها تا انتهاي شهوت پيش مي روند و بر پهناي عمرمان آدميت مي كشيم و بر زشتي لبهايمان لبخند مي زنيم.پست مي شويم و بر زشتي لب هايمان لبخند مي زنيم.هم رقص شيطان ميشويم و لبخند مي زنيم.ما ، خودِ جهنم مي شويم و بااااز لبخند مي زنيم.

چه تفاوت است ميان زندگي در سبزه زار عطر خدا و مردابي كه در آن لجن هم به مرگش راضيست.و چه تفاوت است ميان چشماني كه با نگاهشان عشق مي خورانند ، و چشمان گرسنه اي كه خنجر پنجه هاشان را در كمين لقمه ناني صيقل مي دهند و با همان لبخند مسموم فرياد مي زنند:

« نان نداريد؟شلاق بخوريد...عفت نداريد؟شلاق بخوريد...خانه نداريد؟شلاق بخوريد...خودتان را فروخته ايد ؟جواني كرده ايد؟عاشق شده ايد؟علاجش پيش ماست ؛ با جان و دل شلاق بخوريد!!!

نمي دانم...هرچه نداريد بياريد و شلاق بخوريد..»

اينجاست كه دخترك نمي داند مرگ مادرش را انتخاب كند يا پاكترين انسان خدا بودن را..

مرد نمي داند چشمان كم سوي فرزند و تن ضعيف همسرش را انتخاب كند يا برترين بنده ي خدا بودن را..



آري..اين روزها انسان يعني همه چيز بجز انسان.

اين روزها..مردانگي در روزمرگي حراج مي شود و تاريخ هم از روي اسكندر و چنگيز و حتي قابيل هم خجالت مي كشد و آب مي شود و در قطره قطره اش يك واژه فرياد مي شود..

تنها اين تك واژه ، پناه انسان مي شود.اي واژه..قسم به سپاسي كه تنها از آنِ توست..قسم به حرمت حضورت..قسم به غربت زميني ات..قسم به حنجره ام كه مي خواهم فقط تو را فرياد كنم.

فقط تو را...

اي واژه...اين خود توئي..      خود تو..       خود من...

واژه ، تو خودِ خدايي.

مي خواهم فرياد بزنم : خداااااااا..             داد بزنم : خدااااااا..

خداااااااا...من علي نيستم ، چاه ندارم.

من ايوب نيستم ، صبر ندارم.تو به فريادِ فريادم برس خدا..


"و امروز به آن واژه محتاجيم ، بيش از پيشترها.."

+ نگاشته شده در پنجشنبه 1388/06/12 9:0 به قلم دختر آریایی |


"سر نهیم بر آستانه ی دوست"

 

 

یه بار دیگه آوای ربنایی که در تمام شهر می پیچه ته دلم رو خالی می کنه .از گلدسته ها نور می باره.و اون بالا موذن با عشق اذان میگه.

و امروز خدا باز میهمانی میده..

امشب انگار ماه هم با تمام بندگیش می شکنه و به او سجده می کنه.امشب آسمون از همیشه نزدیک تره.امشب شب امیده.شب بخشش.دیگه فرقی نمی کنه آدم خوبی بودی یا یه گناهکار..مهم اینه که "او" از همیشه بهت نزدیکتره..شاید هم خود تو باشه.

 

چه حس شیرینیه وقتی سحر از خوردنت می گذری و می ری که نماز نافله رو بخونی.تا زمانیکه صدای آشنای مردی رو می شنوی که میگه:تا اذان صبح............ ۱ دقیقه باقیست..

پای سجاده می شینی و واسه هر کی که دوستش داری و یا حتی دوستش نداری دعا می کنی.چقدر دلنشینه که با قامت برخاسته به پای معبود به خاک می افتی تا بگی:توئی تنها عشق من...

حالا که سجده کردی دیگه دلت نمیاد از روی مهر سر بلند کنی..نفس می کشی و خدا رو در نفس هات فریاد می زنی.چشمات از چیزایی که دیدی سنگینه..........ولی سربلند نمی کنی.........

نفس هات سخت میشه..بازم سر بلند نمی کنی....گناهات یکی یکی جلوی چشمات رژه میره .......سر بلند نمی کنی .....اشک تمام صورتت رو خیس می کنه ........سر بلند نمی کنی...

تا اینکه خدا از کنار تک تک گناهات رد میشه و میاد کنارت..زیر گوش ت زمزمه میکنه :

 

"بسم الله الرحمن الرحیم"

الرحمن ......

علم القرآن......

 خلق الانسان.....

 علمه البیان.......

 والشمس و القمر بحسبان.....

 

اونجاست که حس میکنی با او یکی شدی.....دلت آروم میگیره و سر بلند می کنی..

به بازوی رحمانیت خدا تکیه میدی و روز و روزه ات رو شروع می کنی.

این روزا یه ...یه شروع دوباره هست...یه زندگی...یه رویش...

این روزا مقدسه..مثل حس پاک متولد شدن...

بیاید این روزا همدیگرو فراموش نکنیم..

بیاید واسه همه دعا کنیم...

+ نگاشته شده در یکشنبه 1388/06/01 17:55 به قلم دختر آریایی |


"تو قدِغن..من قدِغن"

 

این روزا هر شبکه ای رو که می گیری بازار خبر داغه داغه.اونقدر داغ که بعضی از اونا حتی از پشت چهارچوب تلوزیون هم حرارتشون رو انتقال می دن.بطوریکه احساس می کنی تا عمق قلبت یهو می سوزه..یه جا می گه یه روزی که ۱۶۸ تا ایرانی که بار سفر رو بسته بودن و با هزاران امید و آرزو می رفتن که یه روزه جدیدی رو شروع کنن،بی دلیل..یهویی..هواپیماشون سقوط می کنه و خلاصه روحشان شاد..همین.حتی فرصت بغض کردن هم بهت نمی ده و می ره خبر بعدی.یه جای دیگه یکی یه فتوای تازه می ده و چند تا یکی ِ دیگه سکوت می کنن.یکی تبریک می گه و یکی هیچ کس و هیچ چیز رو جز خودش به رسمیت نمی شناسه.

شبکه های بیگانه هم که همینطور نشستن بیکار تا یه فرصت پیدا کنن و بکوبن توی سر دولت از گل پاکتر و ایران عزیزمون.تقلب؟؟؟؟ استغفرالله...خدا لعنت کنه شبکه های بیگانه ی وطن فروش دروغگو رو.از این همه عدالت به وجد می یای.مخصوصا" وقتی می بینی رئیس جمهور منتخب مملکتت اینطور با اقتدار جلوی دشمن قد عَلَم می کنه و با احترام بسیار فراوان میگه: "شما هیچ غلطی نمی تونید بکنید" دلت غنج میره..می ترسی این همه افتخار زیادیت کنه واسه همین می زنی شبکه ی بعد..البته نه شبکه ی خودی ، میری اون ور آبی ها رو می گیری.ندا..عکس ندا..حرف ندا..رای ندا..خون ندا..می بینی تکراره..یه تکراره تلخ..یه تکراره شوم..می زنی کانال بعد..یه فیلم سینمایی ایرانی رو داره نشون می ده که آخرش مثل همه ی فیلمهای پلیسی ، همه ی خلافکارها رو دستگیر میکنن و شهر خالی می شه از هر نوع تبهکار و حقه و نیرنگی.آفرین به ناجا..

خسته از هر بازی ، کنترل رو زمین می ذاری و میری بخوابی.چند روز می گذره و اینکه از این کانال به اون کانال بپری شده سرگرمیت.یه روز دیگه می شنوی یه خانم محترم ِ با حجاب رو در غرب به جرم انسان بودن و اختیار داشتن بنام حقوق بشری که ازش دَم میزنن می کُشن.و این میشه یه سوژه برای یه بازی سرگرم کننده ی دیگه.شبکه های داخلی از نشستهای ادبی و سیاسی و اقتصادی گرفته تا سخنرانی ها و نمازهای جمعه سراسر میشه حرف از "مروه".و اگر وقت برنامه اجازه داد یا به یاد وجدان بیدار بعضی ها موند شاید هم ۱۶۸ نفر ایرانی ِ جان باخته.

لباس می پوشی که بری بیرون کمی حال و هوات عوض شه.سوار یه تاکسی می شی.مسیر کوتاهی رو طی می کنی.کرایشو که میدی راننده دقیقا" ۳ برابر قیمت اصلی رو می گیره.اعتراض که می کنی،می شنوی: "خانم کرایتونه.مگه شما نمی دونید که بنزین سهمیه بندی شده.مگه نمی دونید توی انتخابات تقلب شد که وضع ما هم از این که هست بدتر بشه.مجبوریم خانم.کرایتونه.باید بدین"...حالا دیگه ربطش کجا بود بماند.و باز هم با بسته شدن درِ تاکسی، در ِ هر نوع اعتراضی بسته میشه.مثل همیشه..

وقتی بعد از یه تفریح با یه روحیه ی تازه وارد خونه می شی،فبل از اینکه لباست رو عوض کنی تلوزیون رو روشن می کنی.از چیزی که می بینی یه دنیا تاسف می خوری و تمام غصه های عالم روی دلت تلنبار می شه.صدا رو نمی شنوی،فقط تصویره با یه خط زیرنویس.هواپیما..مشهد..تا این لحظه ۱۷ نفر کشته و ۳۰ نفر زخمی..یه لحظه یادت میره که از ۱ تا ۱۷ چندتاست.چندتا آدم..چند تا بچه..چند تا آرزو..چند تا چشم به راه..توی شمارش گم میشی.وقتی یه بار دیگه خودت رو پیدا می کنی می بینی چند نفر که چهره شون خیلی آشناست نشستن جلوی روت اون طرف ِ صفحه ی تلوزیون.حس می کنی خودشون رو می شناسی ولی حرفاشون برات غریبه.فکر می کنی..یه آن یادت می یاد که اونارو کجا دیدی و کنار کی..ولی هنوز هم حرفاشون غریبه..بازم فکر می کنی.ولی بازم حرفاشون غریبه..یاد یه دوست می یوفتی که همیشه میگفت:من مجبور بودم خودم نباشم..بازم میشنوی.ولی هنوووووز حرفاشون غریبه.دیگه حتی چهره شون هم غریبه.فقط یه آه سرد می کشی و تلوزیون رو خاموش می کنی تا شاید بین این غریبه ها حس غربت یه لحظه رهات کنه.ولی باز می بینی ایران امروز چقدر غریبه...و باز هم یه آه سرد می کشی..

 

 

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین

و در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد


                                                                                      

    « احمد شاملو »

+ نگاشته شده در دوشنبه 1388/05/12 23:1 به قلم دختر آریایی |


 

"عاشق خواهم ماند"

 

وقتي آخرين امتحانمو دادم و از سر جلسه اومدم بيرون خيلي از بچه ها ايستاده بودن و با هم حرف مي زدن.يكي سوال مي پرسيد..يكي محكم مي زد توي پيشونيش و با حرص مي گفت:واي ديدي چقدر اين سوال رو خونده بودم؟حيف شد..يكي مي گفت :خب ديگه ما رو حلال كنيد داريم مي ريم.يكي يه كوله پشتي دستش بود و راهي خونه مي شد.دلم پر از غصه شد.خاطرات تلخ و شيرين اين 4 سال مثل برق از ذهنم مي گذشتن.چه روزايي بود..روز جشن فارغ التحصيلي اينقدر دلگير نبودم چون وقتي عكس هاي دسته جمعي مي نداختيم و تنديس و گل مي گرفتيم خيالمون راحت بود كه فردا دوباره مي تونيم همديگرو ببينيم و بازم کنار هم سر يه كلاس بشينيم.ولي حالا مي دونم كه ديگه خيلي هاشونو نمي بينم.

اون راهرو برام پر از خاطره بود.ديگه نمي تونستم اون فضا رو تحمل كنم .به راه افتادم..همين طور كه از راهرو عبور مي كردم و چهره هاشونو مي ديدم كارهاشون..سر كلاس اذيت كرداناشون..همه و همه به يادم ميومد.نمي خواستم باهاشون خداحافظي كنم.چون مي دونستم اشكم سرازير ميشه.و به قول دوست خوبم سروش..مرد گريه نمي كنه..قدم مي زنه..شايد بعضي وقتا لازم باشه خانم ها هم  قدم بزنن و گريه نكنن..اون روز با هيچكس خداحافظي نكردم و اومدم خونه.رفتم توي اتاقمو در و بستم و چراغ رو خاموش كردم.به تنهايي نياز داشتم.

 

 

صحنه ها مثل یه فیلم روی دور تند حتی از جلوی چشمای بسته ام هم عبور می کردن.روزي كه اومده بودم واسه ثبت نام ..هوا گرم بود و تشنه و گرسنه از صبح تا ساعت 6 عصر دنبال كارهام بودم.تا روزي كه وسايلمو آوردم خوابگاه..خيلي هيجان انگيز بود..تجربه ي يه زندگي تازه..بدون كسي كه دستتو بگيره..اينجا بايد ياد مي گرفتم خودم از پس تمام مشكلاتم بر ميومدم.چقدر شرايط خوابگاه بد بود.10 نفر توي يه اتاق و 10 سليقه ي مختلف..10 تا اخلاق متفاوت..واي كه چقدر كنار اومدن با 10 نوع رفتار اونم واسه 2 سال زندگي مشكل بود.

وقتي رفتيم خونه كرايه كرديم خب خيلي از شرايط راحت تر شد ولي اينجا پديده اي بود بنام "صاحب خانه" كه هر 2 روز يك بار بايد به بهانه اي مي يومد بالا و موشكافانه ديوارها رو نگاه مي كرد كه نكنه يه وقت ميخي توي ديوار كوبيده شده باشه.ايشون توي حياط خونشون زندگي مي كرد بجاي ساختمون خونه چون با باز شدن در خونه ي ما به فاصله ي زماني 1 ثانيه اون در هم باز مي شد و بازجويي شروع.امان از روزي كه كولر روشن مي كرديم حتي تلفن هم به ستوه اومده بود از اين حرف صاحب خونه ي محترم كه مي گفت:كولر روشن نكنيد صداش ما رو كه توي حياط مي خوابيم اذيت مي كنه.گاهي امر بر خودمون هم مشتبه مي شد كه نكنه اون مي خواد پول برق و آب ما رو بده.حتي لامپ روشن كردن هم قدغن بود چون نور از پانسيون خونه به طبقه ي پايين مي تابيد و در خواب خانواده ي محترمشون اختلال ايجاد مي شد.عجبا..

 

خلاصه اون سال هم گذشت.و باز به دنبال خونه مي گشتيم تا بلكه يه كم با اختيار خودمون زندگي كنيم.امسال..يعني سال آخر بهتر بود.اين صاحب خونه رو حاجي صدا مي كردن و مطمئنم تعداد صفرهاي حساب بانكيش رو نمي دونست.ولي باز به هر بهانه اي يه فاكتور برامون سوغات مياورد.خب هر چه از دوست رسد نيكوست..حتي اگر گرفتن پول زور باشه..

به ياد روز اولي افتادم كه بعد از چند ماه كه به كانون روانشناسي دعوت شده بودم رفتم توي يكي از جلساتشون.هيچوقت فكر نمي كردم كسايي وجود داشته باشن كه اينطور با جون و دل و بدون هيچ چشمداشتي واسه پيشرفت كانون كار كنن.اونجا آغاز يه دوستي بزرگ بود.صميمي ترين دوستان زندگيم رو اونجا پيدا كردم.اون روزا به پايانش فكر نكرده بودم.يه وقتي به خودمون اومديم ديديم دل كندن واسمون خيلي سخت شده.سخت تر از اون چيزي كه هميشه فكر مي كردم.همايش هامون..جلسه هايي كه يا توي سالن كنفرانس بود يا به لطف آقايون مسئول توي كلاس 511.چه شبايي كه تا صبح گرفتار بوديم.چه روزايي كه حتي با نخوردن نهار تا شب بچه ها كار مي كردن و اخم به ابرو نمي آوردن.

آقاي اميدوار رو هيچوقت عصباني نديدم.همیشه به کارها مسلط بود و همه باهاش احساس راحتی می کردن.هیچوقت حس نکردم که رئیسه.آقای زارع رو هيچوقت با اجراي زيباي همايش هفت سينش فراموش نمي كنم.عاشق ایرانش بود.یه وطن پرست واقعی با یه دل پاک و خدایی.آقای شجاعی..يه دنيا انرژي مثبت ..هميشه حرفا و حركاتش خاص خودش بود.مژده رو كه حتي وقتي اسمش رو ميارم لبخند رو لبام مي شينه.اين دختر سرشار از نشاط و شادي بود.فاطمه كه با صداي گرمش مجري برنامه هامون بود و چه خوب از پس اين كار بر اومد.هميشه كارهاش عالي بود.عصمت..معصومه..يادم نمي ره كه چقدر سرپا مي ايستادن..چقدر حرص مي خوردن تا برنامه ها خوب اجرا بشه.آقاي فرجي كه به قول بچه ها آچار فرانسه ي كانون بود.هر كس هرجا كم مي آورد داد مي زد..فرجيييي..آقاي رمضاني كه هميشه يه دفترچه ي كوچيك داشت و هي توش يه چيزايي يادداشت مي كرد.آقاي قرباني رو كه زياد توي دانشگاه نديديم ولي هميشه حافظخواني و ارشاد مي ديدمشون و قلم شیواشون همیشه خوندنیه.

و اما آقاي شريفي....بخدا ازش هيچي نگم بهتره.مسئول كانون بود ولي چه مسئولي....اين آدم فوق العاده مسئوليت پذير بود چون هميشه قبل ار همايش ها يا چرت مي زد يا دستور مي داد بندازيد..جمع كنيد..برداريد..ناهارمون كه هميشه به موقع بود..در حسرت حتي يه دونه بيسكوئيت از دست اين آقا سوختيم.ولي با همه ي اين حرفا شعارش خدا بود.دلش هم پاك..محبوبه ي عزيزم هم كه ديگه جاي خودش رو داره..هر روز رو به اميد رسيدن چهارشنبه مي گذروندم.اون تداعي كننده ي خيلي از خاطراتم بود.يه دوست خوب و صميمي كه هروقت به هم مي رسيديم يه عالمه حرف برا گفتن داشتيم. نگاه های چپ چپ آقای آل مجتبی رو می دیدیما ولی از رو نمی رفتیم.

خلاصه همه ي اين روزها گذشت.گذشت تا بشه بخشي از خاطرات ولي مطمئنم اين خاطرات يه گوشه ي ذهنم خاك نمي خورن.چون نمي شه از ياد اين دوستان غافل شد.چطور مي شه اين خوشي ها رو فراموش كرد؟مي خوام از اينجا بگم تك تك تون رو دوست دارم.هميشه از خداي خودم سپاسگذارم كه هرچند دير ولي شماها رو سر راهم قرار داد تا بهم ثابت كنه انسانيت و دوستي هنوز زنده هست و با نفس شماها نفس مي كشه.تا آخر وجود خاکی دوستانه عاشقتونم..

 

+ نگاشته شده در جمعه 1388/04/19 20:27 به قلم دختر آریایی |


 

درودی به روشنی خورشید آریایی و خروشندگی شیرانش

میستاییم ستاره درخشان و شکوهمند تیر را؛ آن تندتاز به سوی دریای مازندران را،به سان آن تیر در هوا پرّان،تیری که آرش تیرانداز-آن بهترین تیرانداز ایرانی-از کوه البرز به سوی رود آمودریا پرتاب کرد.

تیری که بر دمید بر او آفریدگار اهورامزدا؛ و راهش را آماده ساختند،ایزدان آب و گیاه و مِهر دارنده ی دشت های پهناور.

میستاییم ستاره ی درخشان و شکوهمند تیر را؛ آن بخشنده ی خانه آرام و خانه خوش را،آن افشاننده ی پرتوهای سپید و درخشان را و درمانگر بلند بالای تیز پرواز را،آن درخشنده ی از دور را که افشاننده ی فروغ بی آلایش است.

میستاییم فروهر پاک آرش کمانگیر را،آن جان فشان آریایی،آن باز ستاننده ی مرز های میهن.

 

        

 

همایون باد خجسته جشن تیرگان
آن نیک یادگار نیاکان
آرزویی برای باران
جانفشانی آرشِ میهن پرست،دلاور ایران
به خاک مالیدن پوزه ی تورانیان
بازستانی شهر قهرمان مهران
از اهریمن خویان و تازیان 

10تیر روزی که هزاران سال پیش آرش خاک وطن را بازگرداند،شاد باد

11تیر سال 65
روزی که سربازان میهن شهر مهران را به مام میهن باز گرداندند،شاد باد

جشن تیرگان چکامه پیروزی ایرانیان بر انیرانیان است

به امید بازستانی تمامی سرزمین های ایرانی 
برگزاری این جشن ها درودیست بر همه ایرانیان،از کیومرس تا سوشیانس و فروغیست بیکران در ژرفنای پندار،گفتار و کردار سپنتایی ایرانیان باستان.

سربلند باد ایران
ایدون باد

 

+ نگاشته شده در شنبه 1388/04/13 19:9 به قلم دختر آریایی |


    

 " بنام انسان "

از كوچه هاي پر پيچ و خم تاريخ مي گذرم

                                                                با پايي پياده

دست به ديوارهايش مي كشم..تا حس كنم قدمت ديوارهاي گلي تا كاخ هاي مرمر سفيد تمدن نما

و تمدن ..              و تمدن ..

و گوش كن صداي همهمه و تشويش

و صداي كف زدن مداوم شيطان

و او كه هلهله كنان تا قعر جهنم مي رود

آري..

اين روزها سر خدا هم شلوغ است.. اين روزها او هم چشمانش را بسته است و گوشهايش را گرفته..

تا قطعه قطعه شدن انسانيت را نبيند...تا صداي له شدن حق را نشود..

صداي جيغ هاي از گلو برخاسته..

جسد غرق در خون فرزندي           و صداي شكستن قامت مادر

اين روزها جنگ بر سر قدرت است

قدرت..      قانون..        آزادي بيان..         دموكراسي..

و هر واژه به يك رنگ...و همه ي رنگ ها زير سرخي خون برادرانمان گم شده است..

و ما را در دل آتش و خون به صف كرده اند و گاهي فرياد مي زنند:

به چپ چپ                             و گاهي به راست راست

و اين من و توايم كه سرگشته و پريش به حول محور خودخواهي شان مي چرخيم..

آري..اين روزها به پاس مهرباني تو ..

و به پاس تمدن تو..

انسان معاصر

دل خدا هم گرفته است..

و به پاس انسانيت تو

 بشريت امروز

عمروعاص ها قرآن را بر سر نيزه مي زنند...وحشيانه تر از ديروز

و انگار كسي از ته چاههاي كوفه شمشير مي زند...

خدا ...چشمانت را باز كن..

اين روزها از آفتاب نيز جز اسكلتي بيش نماده است...

 

+ نگاشته شده در سه شنبه 1388/04/02 18:31 به قلم دختر آریایی |


به چه مي انديشي؟

تو آزادي...

نگاهي نيست كه تو را در تارهاي تنيده شده اش محبوس كند .. همه ي دست ها آمده اند تا حجاب مردمك چشمانت را كنار بزنند..

افسوس نخور ... تو كه به مانند سي و اندي سال پيش محكوم نيستي در پس دريچه ي سكوت به دستهاي خداپرست چند روزه اي بنگري..

تو آزادي..

بال بگشاي..

فارغ از درد بخند..

آري بچرخ... بخند... بچرخ..  نه به جور روزگار.. كه به دور عدالت سرزمينت بچرخ..

شادي هايت را فرياد كن تا لقمه ي حجيم بغض در گلويت نپيچد..بغضت را در پس بوق ممتدهاي آزادي بيان قورت نده..

به چه مي انديشي؟

تو آزادي..

آري...

تو تنها براي كشيدن آهي بر آينه ي چشمان هم دردانت آزادي..

تو آزادي ..تا فقط با عينك تيره اي از جنس نديدن ها به تماشاي كسوف بنشيني..

تو درد مي بيني؟؟؟    تو رنج مي بيني؟؟؟

تو صداي جيرجيرك زمين سوخته ي كشاورز را مي شنوي؟؟؟

هرچه استشمام مي كني بوي گل است...بوي گل خشخاش..و هر چه لمس مي كني عرياني نجابت دخنران است..

به چه مي انديشي؟

تو آزادي..

تو آزادي؟؟؟!!

 

+ نگاشته شده در شنبه 1388/03/23 1:13 به قلم دختر آریایی |



گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
گفتی: فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم …
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) 
 
 

+ نگاشته شده در یکشنبه 1388/03/03 18:10 به قلم دختر آریایی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

چنــین دارم از موبــد پیر یـــــاد
چو ایــــــران نباشد تن من مباد
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیـــــران شود
بیـــا تا همه دست نیــکی بریم
جهان جهان را به بد نسپــــریم
بکوشیم بر نیــــک نامی به تن
کزیــــن نام یابیم بر انـــــجمن
نخوانند بر مـــا کسی آفـــرین
چو ویران بود بوم ایــــران زمین


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

88/07/01 - 88/07/30

88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30



پیوندها

سوتي ميدهم پس هستم
آه..بخار..خدا..
و تو خندیدی
محمد امين قرباني
ستيغ سخن
صدايي در شب
شهرام مدبری
حافظه ي آب
باران بي ابر در بهار
استاد آل مجتبي
كوروش بزرگ
کویر سرد
مهتاب
پارس-ماد-آريا
مهندس مشايخي
سعید نجف زاده
پُر از آفاق
زندگي آريايي
فاطمه دهداران
آواي شاهپور
کوچولو
رضا همتي
جام الست
مهاجر
سوسه
محمد راسخي
گرنك
قلم بان
ایمان مددی
دختر آریایی


    تعداد بازديدها:

Design by : Elida